| | |
|
ای دوست عزيزم دانی عيسی باشد آن يار نيكو
فکر دوست خود را با پند و اندرزها نو میسازد او
|
|
|
میخواهم فریاد بزنم
کودکیام را، که با بازی قتل در زمین خشم و خون آغاز شد
|
|
|
ای کودکی ای کودکی، از تو چه دارم من نشان
بیتوشه و تاب و توان، سرمای تو، فقر زمان
|
|
|
خورشید زندگانی، ای آسمانی
حضورت را دیدهام
آیم ز راه دوری، جای نموری
عطر تو بوئیدهام
|
|
|
در همین نزدیکی مردمانی هستند
که زبان خود را همچو شمشیر به رویات گیرند
غافل از زخم عمیق هر حرف
که خورد روح و روان را همه عمر
فکر چاره به فرار
|
|
|
روح را میکاویم از پشت دیوارهای این جهان
سوار بر امواجِ بیپیکر و مجهول
هزاران مرد و زن از نردبان آسمانها در سرازیری و صعود
|
|
|
آغازگــــر هـــــــــزار محــنت
در مرز شراب و شهد و لذت
پـرواز بـرای غـوطـه خــوردن
در خواب و خیال خویش مردن
|
|
|
بر خدایی آشنا بودم
در نمازش سر به راه بودم
بندهایی پر صبر و پر طاقت
چون اسیری خوار و بیرغبت
وحشتم از چشم و گوش او
...
|
|
|
کاش خیلی پیش از اینها در مسیح
چشم و دل را میگشودم در مسیح
آن زمان غرق غم و افسردگی
در سیاهی و تب بیهودگی
ناگزیر از خشمِ تاریکی شب
|
|
|
این انتقام است که اگر بر مرکب غرور سواری
در مرز بیپناهی پیادهات میکند
انگشت تهمت به چشمت نزدیک
...
|
|
1 2 3 |